نمایش نوار ابزار

کتاب بزرگترین کشف قرن اسرارشادی و آرامش پایدار

ناشر : انتشارات نسل نو اندیش – تلفن تماس : 9- 47 22 94 88 -021

می توان سرنوشت را از سر نوشت

 

بزرگترین کشف قرن اسرارشادی و آرامش پایدار

روزی دختر جوانی در چمنزاری قدم می زد پروانه ای را لابه لای بوته خاری گرفتار دید. با دقت زیاد پروانه را گرفت و آن را رها کرد.

پروانه پرواز کرد، سپس بازگشت و تبدیل به پری زیبایی شد و به دختر گفت :«به خاطر مهربانی ات هر آرزویی که داشته باشی برآورده خواهم ساخت.»

دخترک لحظاتی فکر کرد و گفت: «من می خواهم شاد باشم.»
پری سرش را به جلو آورد و در گوش دختر چیزی گفت و سپس ناپدید شد.
وقتی دختر بزرگ شد، در آن سرزمین کسی شادتر از او وجود
نداشت هر کسی از او درباره ی راز شادی اش می پرسید،
لبخندی می زد و می گفت : «من فقط به حرف پری خوب و مهربان گوش کردم.»

وقتی پیر شد، همسایه ها می ترسیدند او بمیرد و با مرگش راز
شگفت انگیز شادی نیز با او دفن شود. آن ها به او التماس می کردند: «تو
را به خدا برای ما بگو پری به تو چه گفت؟»

به نظر شما پری به دختر چه گفته بود؟

 

 

من توانستم ، تو هم میتوانی

خاهر یا خواهر

در خانواده ای مستضعف دیده به جهان گشودم و پدر و مادرم با سختی و مشقت زیاد بزرگم کردند . پنج ساله بودم که در کلاس اول دبستان مشغول به تحصیل شدم . البته در شناسنامه شش ساله بودم

آن زمان از کلاس ، درس و مشق چیزی متوجه نمی شدم و کسی را در خانه نداشتم که به من کمک کند. پدرم سواد مکتبی داشت و مادرم بی سواد بود . اولین شکست زندگی ام را در همین مقطع یعنی کلاس اول دبستان تجربه کردم ، چون مردود شدم و دو سال در همان کلاس درس خواندم . این موضوع باهث تحقیر و سرشکستگی ام شد ، هیچ وقت روزی را فراموش نمی کنم که پدرم به من دیکته می گفت . او از من خواست کلمه خواهر را بنویسم . وقتی آن را نوشتم ، ناگهان سیلی محکمی در گوشم نواخت که چرا کلمه را غلط نوشتم در صورتی که من آن را درست نوشته بودم . او خواهر را با الف می نوشت و می گفت این جوری بنویس (خاهر) هر چه به او گفتم معلم گفته با (او) نوشته می شود و (آ) تلفظ می شود قبول نداشت

 

 

(ترس) بزرگترین سرمایه زندگی من بود. برای شروع هر کاری ابتدا به این فکر می کردم و می ترسیدم که مبادا مادرم ناراحت شود یا مبادا پدرم بفهمد . در مورد کار همیشه با پدرم مشکل داشتم . او هیچ وقت موقعیت و خواسته ام را درک نمی کرد.

روزی بر حسب اتفاق با خانمی هم صحبت شدم که از تغییر و تحل برایم صحبت کرد و کتاب هایی را به من معرفی کرد که با خواندن آنها دیده به جهان دیگری گشودم ؛ جهانی که همیشه پیرامون من بود و نمی توانستم با چشم به آن بنگرم. در غم و اندوه خود غرق شده بودم و همیشه نالان و نگران از فردای خود بودم .

نمی دانستم که فردای من نشات گرفته از امروزم است. صحبتم با تمام هم میهنانم این است که چرا آدم ها قبل از این که لطمه ای به آ ها بخورد و درد بکشند در مسیر زندگی به آگاهی و شناخت نمی رسند ؟ چرا نمی خواهیم از درس ها و کتاب های مفید استفاده کنیم ؟ و تجربه را دوباره تجربه نکنیم.

عزیزان بدانیم :

سرنوشت را می توان از سر نوشت 

 

حالا من این جمله را عمیقن با جان و دل درک کرده ام و در شور و شعف زندگی می کنم . به لحظه لحظه زندگی ام عشق می ورزم و خدائند یکتا را با هردم و بازدم شکر می کنم

محمد . م

دیدگاه ها